ترور اسپرینگ
Meet the actual nature of MKO

مجید شریف واقفی

11

مجید شریف واقفی

بیوگرافی و عضویت در سازمان

مجید شریف واقفی در سال 1327 در تهران متولد شد. 12 روزه بود که پدرش حبیب الله که کارمند اداره فرهنگ و هنر و استاد زری‌بافی بود به اصفهان منتقل شد. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را در آن شهر گذراند. در همین دوران بود که به فعالیت های دینی و اجتماعی روی آورد. پس از خاتمه تحصیلات دبیرستانی به عنوان دانش آموز ممتاز استان شناخته شد. در سال 45 در زمره اولین دانشجویان دانشگاه صنعتی در رشته برق به تحصیل پرداخت و یکی از بنیانگذاران انجمن اسلامی آن دانشگاه بود.

یکی از اعضای سازمان در مورد نحوه وصل شدن او به سازمان می نویسد:

“… آشنایی من با مجید شریف واقفی از اوایل دوره دانشگاه شروع شد و در انجمن اسلامی شرکت داشتیم بعدا در سال 48 من و شریف واقفی توسط مسعود اسماعیل خانیان در جلسه مذهبی خوابگاه دانشجویان دانشگاه آریامهر آشنا شدیم که منجر به عضوگیری ما شد[1].”

در جریان ضربه اول شهریور سال 1350 در رابطه با اسناد و مدارکی که در خانه جمعی به دست آمده بود نام شریف واقفی نیز لو رفته و مامورین به سراغ وی رفتند. در آن هنگام وی به عنوان افسر وظیفه در اداره برق منطقه فارابی تهران مشغول خدمت بود.

محسن سید خاموشی می نویسد:

“یک روز شریف واقی در محل کارش بود از طرف ساواک آمدند که او را دستگیر کنند پیش او آمده و گفتند آقای شریف واقفی کجاست؟ او در جواب گفته همین جا بایستید الان می روم صدایش می کنم و بعد رفته بود و متواری شده بود[2].”

مسئولیت ها

با شروع زندگی مخفی، شریف واقفی به همراه احمد رضایی به بازسازی سازمانی پرداخت که تمام کادرهای برجسته خود را از دست داده بود. در این زمان مجید به عنوان معاون کاظم ذوالانوار فعالیت می کرد. بعد از بازداشت کاظم در مهرماه 51 مجید به مرکزیت سازمان راه یافت و با رضا رضایی هم ردیف شد. و بعد از کشته شدن رضا او نیز مسئول شاخه کارگری شد.

مجید علاوه بر مسئولیت مزبور مسئول امنیتی سازمان نیز بود و هر ماه یک نشریه داخلی با نام «نشریه امنیتی» را منتشر می کرد. این نشریه تا آذر 53 یکی از منظم ترین نشریات سازمان محسوب می شد.

مسئولیت دیگر مجید «گروه الکترونیک» بود و با نظارت او عبدالرضا منیری جاوید معروف به خسرو الکترونیک موفق شد بسیاری از فرکانس ها و امواج رژیم پهلوی را کشف و کنترل کند.

رابطه با افراد خارج از کشور و ارسال خبر، پیام و تحلیل برای آنها از جمله دیگر مسئولیت های او بود. سازمان در جریان تغییر مواضع، مجید را به کارگری می فرستد. محسن سید خاموشی می نویسد:

“…عضو کمیته مرکزی بوده است او مذهبی بود و در جریان خانه گردی شبانه او دیگر حاضر به همکاری با بچه ها نمی شود. به دلیل چاپ مقاله پرچم که در نشریه داخلی چاپ شده بود. در جواب او میگویند که اگر حاضر به همکاری نشوی خیانت کرده ای و او حاضر می شود همکاری کند. بالاخره قرار می شود به کار کارگری برود. او به ظاهر مدت شش ماه کار کارگری می رفته ولی در پنهان با حسین (مرتضی صمدیه لباف) و کریم (سعید شاهسوندی) و زنش مشغول فعالیت برای تشکیل یک گروه جدید بوده است. آنها پیش اعضای پاییتر می رفتند و با آنها صحبت میکردند. بالاخره زن مجید شریف واقفی بعد از مدت شش ماه طی نامه ای که برای کمیته مرکزی می فرستد، مسائل پنهانی آنها را فاش می کند[3].”

تصمیم مرکزیت سازمان بر ترور شریف واقفی

لیلا زمردیان
لیلا زمردیان، زوج تشکیلاتی مجید شریف واقفی

مرکزیت سازمان در اسفند ماه 1353 از طریق لیلا زمردیان زوج تشکیلاتی[4] شریف واقفی، که ضمنا رابط وی با سازمان هم بود، دریافت که شریف واقفی که به دلیل مخالفت با انحراف ایدئولوژیک قبلا از مرکزیت جدا شده بود، «مسلح» است. لیلا در یک متن انتقاد از خود –پس از اینکه از طرف مسئولش متهم شده بود که حقایق را نمی گوید- اعتراف کرد که از همان آذر ماه 53 می دانسته که شوهرش مسلح است ولی گزارش نکرده است[5]. ضمنا صمدیه لباف نیز یکی دو بار به وحید افراخته گفته بود که دیگر به دلایل اعتقادی نمی خواهد با سازمان کار کند. این مسئله نیز شائبه ارتباط منظم مخالفین را برای هسته مرکز سازمان تقویت کرد و لذا تصمیم به مذاکره اولیه با مخالفان گرفتند[6].

طی چند تماس که در فروردین ماه 1354 بین وحید افراخته، به نمایندگی از مرکزیت، با مجید شریف واقفی و صمدیه لباف گرفته شد، اظهار داشتند که دیگر نمی خواهند با سازمان کار کنند و تصمیم به جدایی گرفتند. بدین ترتیب مرکزیت تصویب کرد که شریف واقفی، صمدیه لباف و سعید شاهسوندی را تصفیه فیزیکی[7] (ترور) کنند.

ترور شریف واقفی

مجید شریف واقفی
مجید شریف واقفی

طبق قراری که از طریق لیلا زمردیان به شریف واقفی ابلاغ شد، وحید افراخته و او در ساعت 4 بعد از ظهر روز 16 اردیبهشت ماه 1354 در سه راه بوذرجمهری نو( 15 خرداد شرقی)، باید یکدیگر را می دیدند. قبلا محسن سید خاموشی و حسین سیاه کلاه در یکی از کوچه های خیابان ادیب الممالک مستقر شده بودند و در انتظار ورود شریف واقفی به سر می بردند که قرار بود علامت آن را منیژه اشرف زاده کرمانی بدهد. طبق برنامه، لیلا- بی آنکه از جریان ترور مطلع باشد- او را تا محل ملاقاتش با وحید همراهی

وحید افراخته
وحید افراخته

کرد و جدا شد. قرار بود در این ملاقات آخرین حرف ها زده شود و وحید که احتمالا و صرفا به لحاظ تاکتیکی جهت انحراف ذهن شریف- موافقت سازمان را به مجید شریف واقفی اعلام دارد. وحید وی را به داخل خیابان ادیب برد و زمانی که به کوچه محل استقرار دو عضو دیگر رسیدند و خواستند از آن عبور کنند، حسین سیاه کلاه یک گلوله از روبه رو به صورت شریف واقفی زد و وحید افراخته نیز گلوله ای از پشت به سر او شلیک کرد. جسد او به سرعت در صندوق عقب اتومبیلی که از قبل آماده بود قرار گرفت، وحید  و دو نفر دیگر با رانندگی محسن خاموشی به سوی بیابان های مسگرآباد حرکت کردند. در آنجا شکم شریف واقفی توسط خاموشی و سیاه کلاه پاره شد و در آن، محلول بنزین و کلرات و شکر ریختند و آتش زدند. پس از سوزاندن جسد، یکی از دست های حسین سیاه کلاه مقداری سوخت که در نتیجه نتوانست در برنامه بعدی، که قرار بود ساعت 6 بعد از ظهر اجرا شود (ترور صمدیه لباف) شرکت کند.

قتل و جسد سوزی از زبان خاموشی

سید محسن سید خاموشی، یکی از عوامل ترور شریف واقفی، اعترافات گویایی در مورد این حادثه دارد؛ که عینا آن را در حضور والدین او نیز تکرار کرد و از تلویزیون رژیم پهلوی پخش شد:

سید محسن سید خاموشی
سید محسن سید خاموشی

” در محل قرار، علی و بعد حیدر و حسن هم آمدند[8]. ماشین قهوه ای را هم با خود آورده بودند… وسایل ضروری را داخل ماشین گذاشتیم (کلرات- بنزین- برزنت- ابر- نایلون- هرکدام یک دست لباس اضافی برای خود آورده بودیم- میخ پنچری- لنگ). صندوق عقب را مرتب کردیم؛ اول یک ورقه ی نایلون انداختیم، بعد برزنت را روی آن کشیدیم، بعدا ابر را روی برزنت کشیدیم. حدود سه کیلو کلرات در بسته یک کیلویی در داخل ماشین گذاشتیم. یک پیت هم خریدیم و آن را پر از آب کرده داخل ماشین گذاشتیم. طرح بدین شکل بود که روبه روی کوچه ادیب الممالک (کوچه باریک) یک همشیره بایستد، بعد وقتی مجید شریف واقفی وارد کوچه شد، همشیره برود و عباس وارد کوچه شده مجید شریف واقفی را بکشد، بعد جسد را دو نفری (عباس و حیدر) با هم حمل کنند، در صندوق عقب بگذارند و بعد سوار شده و بروند…

حیدر سر قرار مجید شریف واقفی رفت. من و عباس هم ماشین قهوه ای را به کوچه ای برده نمره ها را باز کرده و نمره های جعلی را پشت شیشه های آن گذاشتیم و به محل عمل رفتیم. ماشین را دم کوچه باریک گذاشتیم و ایستادیم. چند لحظه بعد، علی با ناراحتی آمد و گفت: همشیره سر قرار خود نیامده؛ چه کار کنیم؟ عباس گفت: مهم نیست من طوری می ایستم که نیمی از کوچه را ببینم. ما ایستاده بودیم که دیدیم همشیره با چادر آمد و روبه روی کوچه ایستاد. حدود یک ربع گذشت که همشیره رفت. عباس از من خداحافظی کرده و داخل کوچه شد، لحظه ای بعد صدای شلیک گلوله بلند شد. من لنگ را برداشته و داخل کوچه شدم که دیدم مجید شریف واقفی به صورت، روی زمین افتاده است. لنگ را روی صورت او گذاشتم و برگشتم، ماشین را روشن کرده دستمالی تر کردم. وقتی عباس و حیدر جسد را داخل ماشین گذاشتند، من خون های روی سپر را پاک کردم و با هم سوار شدیم و رفتیم…

عباس از جلو یک تیر به صورت او شلیک کرد و حیدر هم یک تیر به پشت سرش شلیک نمود؛ بعد دو نفری جسد را داخل ماشین آوردند. چند زن از دیدن صحنه داد و فریاد کردن؛ که حیدر سر آنها داد کشید :« ما پلیسیم دور شوید. کسی که کشته شد خرابکار بود.»

ازطریق کوچه آب منگل و شهباز رفته و از آنجا به خیابان عارف، نزدیک میدان خراسان رفتیم. حیدر پیاده شده و من و عباس وارد جاده مسگر آباد شدیم…

من و عباس در جاده مسگرآباد، همانجایی که ]وحید افراخته[ علامت داده بود، رفتیم ولی جایی برای سوزاندن جسد نبود. زیرا همان لحظه ای که ماشین را پارک کردیم، یک گله گوسفند و چند مرد نزدیک ما شدند. در هر صورت ما از منطقه دور شدیم و در امتداد جاده قدیم پیش رفتیم. بالاخره جایی یافتیم در 18 کیلومتری جاده مسگرآباد، که چاله های زیادی داشت. بعد از مدتی معطلی، بالاخره جسد را از ماشین پایین انداختیم و کلرات را روی جسد ریختیم، مخصوصا صورت او، بعد بنزین ریختیم بعد دست های خود را و ماشین را تمیز کردیم. بعد مقداری هم بنزین روی دست و پای عباس ریخته شد. در همان حال فندک را زد: از جسد شعله طولانی بلند شد و از دست و پای عباس هم شعله بلند شد، مقداری عقب رفته، من روی او پریدم و او را زمین زده و شعله را خفه کردم. وقتی بلند شدیم که شعله به در صندلی عقب ماشین گرفته، به سرعت داخل ماشین پریده و ماشین را از شعله ها دور کردم…[9]

خاموشی در بازجویی دیگری افزود:

“در گودالی جسد را انداخته و کلرات و بنزین روی آن ریختیم. جیب های آن را تخلیه کردیم؛ 20 عدد قرص سیانور داشت و مقداری نوشته که آیه قرآن در آن بود و حدود 400 تومان پول[10].”

 

[1] پرونده مجید شریف واقفی: برگ بازجویی حسین شیخ باقر قاضی.

[2] پرونده مجید شریف واقفی: برگ بازجویی سیدمحسن سید خاموشی.

[3] پرونده مجید شریف واقفی: بازجویی سید محسن سید خاموشی.

[4] افراد سازمان به دلیل زیر نظر بودن توسط نهادهای امنیتی چه قبل و چه بعد از انقلاب 57، جهت به دام نیافتادن در خانه های تیمی و بصورت مخفی زندگی می کردند. در این خانه ها که عموما دخترهایی که جذب گروهک می شدند هم حضور داشتند، برای عادی جلوه دادن رفت وآمد به خانه ها در اذهان عمومی و محله، بصورت تشکیلاتی با یکی از افراد آن خانه تیمی ازداواج میکردند که به آن ازدواج تشکیلاتی می گفتند. لیلا زمردیان زوج تشکیلاتی مجید شریف واقفی بود.

[5] وحید افراخته در بازجویی ساواک در این باره چنین نوشت:«شریف واقفی که شروع به جمع آوری افراد مذهبی به طور پنهانی کرده بود این مسئله را با لیلا در میان گذاشت. لیلا که وحشت کرده بود با نوشتن نامه ای جریان را به اطلاع گروه رساند.» پرونده وحید افراخته: ص16.

[6] پروند محمد جواد قائدی: صص49-51.

[7]اعضایی که به مرور زمان نسبت به سیاست های سازمان زاویه گرفته و به قول ادبیات سازمان مسئله دار می‌شدند، جهت جلوگیری از انشعاب سازمان به گروه های دیگر، اقدام به از میان برداشتن این افراد می کرد که اغلب این افراد توسط خود سازمان طی عملیات های از پیش تعیین شده، ترور و کشته می شدند که این عملیات ها و این نوع برخورد با اعضا به تصفیه فیزیکی معروف بود.

[8] کلید نام های مستعار که در این متن آمده این است: علی (بهرام ارام) – حیدر (وحید افراخته) – حسن (محمد طاهر رحیمی) – عباس (حسین سیاه کلاه) – همشیره (منیژه اشرف زاده کرمانی).

[9] پرونده خاموشی، ج1: ص296. روحانی، نهضت امام خمینی، ج3: صص424-425.

[10] پرونده خاموشی، ج2: ص151.

مطالب مشابه