ترور اسپرینگ
Meet the actual nature of MKO

مرتضی صمدیه لباف

69

مرتضی صمدیه لباف

بیوگرافی و عضویت در سازمان

مرتضی فرزند محمد علی در سال 1325 در اصفهان و در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد. پس از تحصیلات متوسطه، در رشته مهندسی فیزیک دانشگاه صنعتی مشغول به تحصیل شد. در دانشگاه با محمد یزدانیان، عضو سازمان، آشنایی پیدا کرد و توسط او به مطالعات مذهبی- سیاسی و از جمله، خواندن کتاب های مهندس بازرگان و شرکت در جلسات سخنرانی های مذهبی مسجد الجواد، مسجد هدایت و حسینیه ارشاد علاقه مند شد. او به تدریج به ارتباط یزدانیان با یک تشکیلات پی برد و پیش از ضربه شهریور 50 توسط وی عضوگیری شد.

فعالیت ها و مسئولیت ها در سازمان

پس از ضربه شهریور، صمدیه لباف ارتباط خود را با یزدانیان، که در آن زمان لو رفته و مخفی شده بود، ادامه داد و مجموع اوقات خویش را در جهت فعالیت هایی برای سازمان مصروف کرد؛ تا آنجا که این اشتغالات، او را از پیگیری دروس دانشگاه باز داشت. وضعیت نامطلوب درسی و احتمال اخراج از دانشگاه، بی گمان حساسیت هایی را در مورد او برانگیخت؛ بدین جهت، به رغم نیاز شدید سازمان به عنصر علنی، به توصیه یزدانیان- که مسئول تشکیلاتی او نیز بود- از اواخر سال 1351 زندگی مخفی اختیار کرد و در منازل امن سازمان مستقر شد. مسئولین وی به ترتیب لطف الله میثمی، بهرام آرام، مجید شریف واقفی و وحید افراخته بودند.

تا پیش از مسئولیت شریف واقفی، در خانه های تیمی –علاوه بر کارهای مطالعاتی- به تهیه میکروفیلم از اسناد و مدارک سازمان و نیز ضبط و نوشتن اخبار و برنامه های فارسی رادیو های خارجی اشتغال داشت. در اوایل دوران مسئولیت شریف واقفی، طرز تهیه بمب را فرا گرفت و با نحوه استفاده از سلاح های مختلف آشنا شد. در همین دوره، مدتی نیز به اتفاق ابراهیم (ناصر) انتظارالمهدی –که با وی همخانه بود- در کلاس آموزشی  تقی شهرام شرکت می کرد. شریف واقفی، چه در جریان این کلاس و چه پس از آن، در زمینه مسائل و بحران های ایدئولوژیک سازمان که با سلطه شهرام آغاز شده بود، با صمدیه لباف بحث می کرد و او را در جریان اختلافات خود با دو عنصر دیگر مرکزیت – آرام و شهرام- می گذاشت.

تغییر ایدئولوژی سازمان و مخالفت صمدیه لباف با این تغییر

در آخرین ایام مسئولیت شریف واقفی و در آستانه اخراج وی از مرکزیت، صمدیه لباف تایپ و تکثیر نشریات داخلی سازمان را به عهده داشت. در همین زمان، مقاله پرچم که اعلام صریح تغییر ایدئولوژی در سطح سازمان بود و تقی شهرام آن را تحریر کرده بود، در نشریه داخلی انتشار یافت؛ و اندکی بعد شریف واقفی از مسئولیت هایش خلع شد.

پس از آن، مسئولیت صمدیه لباف به عهده وحید افراخته قرار گرفت و وحید از همان آغاز، نسبت به مواضع ایدئولوژیک و تعهد مذهبی او، موضع گیری کرد. وی ظاهرا انتقادات افراخته را پذیرفت و ضمن انتقاد از خود، رابطه متعادلی با تشکیلات برقرار نمود؛ لیکن در نهان با شریف واقفی ارتباط برقرار کرد. صمدیه لباف و شریف واقفی مبنای کار خود را بر تبلیغ روی نیروهای مسلمان سازمان به ویژه آزادشدگان از زندان –که مرکزیت به عضویت آنها امیدوار بود- قرار دادند و در پی مخفی نمودن امکانات و مدارکی که دسترسی به آنها داشتند و نهایتا تشکیل گروهی دیگر بودند. در جهت این حرکت انشعابی، صمدیه لباف توسط یکی از سمپات های خود به نام سیف الله کاظمیان خانه ای اجاره کرد و در تماس با یکی از اعضا، که یک انبارک سازمان را در اختیار داشت، محتویات آن را تخلیه نمود و به کاظمیان سپرد. تعدادی کتاب و جزوه، سه قبضه اسلحه کمری و تعدادی فشنگ، همه آن چیزی بود که تدارک شد.

به رغم رو شدن اختلافات صمدیه لباف با سازمان، در جریان ترور «سرتیپ زندی پور» رییس کمیته مشترک در آخر اسفند ماه 1353، وحید افراخته –که فرماندهی عملیات را به عهده داشت- از صمدیه لباف به عنوان ضارب اول (شلیک کننده به زندی پور) استفاده کرد. قبل از آن طی سال های 52 و 53، صمدیه لباف در 4 عملیات انفجار دکل برق جاده کرج، دفتر شرکت انگلیسی کری مکنزی، پست برق کارخانه ایرانا و پاسگاه ژاندارمری کاروانسرا سنگی شرکت کرده بود.[1]

دفاعیه صمدیه لباف در دادگاه نظامی

مرتضی صمدیه لباف در جریان محاکمه خود در دادگاه نظامی، دفاعیه خود را که قبلا به صورت مکتوب تهیه کرده بود ارائه و در این دفاعیه، شرح وقایع مربوط به تغییر ایدئولوژی و تصفیه های خونین و علت جدا شدن او از سازمان را این گونه بیان کرده است:

“… من از سال 1350 به عضویت سازمان مجاهدین درآمدم. در آن موقع این گروه دارای اعتقادات اسلامی و هدفش ایجاد یک جامعه توحیدی و برقراری یک حکومت اسلامی بود. به همین دلیل که دارای انگیزه های مذهبی و اعتقادات اسلامی بوده به وسیله یکی از اعضای همین گروه عضوگیری شدم. و پس از مطالعات اولیه در سال 1351 برای اینکه دستگیر نشوم متواری شده و زندگی مخفی را آغاز نمودم. پس از این ما با شناسنامه های جعلی که برای خود درست می کردیم خانه های امن و تیمی اجاره می کردیم. در این خانه ها علاوه بر کارهای عملی که انجام می دادیم مطالعات تئوریک نیز داشتیم (این مطالعات شامل کتاب های مذهبی و مارکسیستی بود که با هم می خواندیم. در حالیکه ما به فلسفه الهی اسلام معتقد بودیم) کتاب های مارکسیستی را بدون اینکه از دید فلسفه الهی مورد بررسی قرار داده ]باشیم[ می خواندیم و حتی در بعضی موارد آنها را تایید می کردیم. این مسئله به اضافه آمدن فردی در کادر رهبری گروه که خودش مارکسیست بود و به دروغ وانمود می کرد مسلمان است و برای ما قرآن می خواند در حالی که به آن اعتقاد نداشت و همچنین پایین بودن سطح تئوریک و کمی آگاهی اعضای گروه باعث مارکسیست شدن گروه گردید.

گروه بعد از این با افراد مذهبی چنین برخورد می کرد، بدون اینکه به آنها بگوید ما دارای چه نوع اعتقادی هستیم و چه فلسفه ای مورد پذیرش ماست ابتدا آن فرد مذهبی را که نسبت به گروه دارای اعتماد بود و مورد قبول او بود عضوگیری می کرد سپس سعی می کرد انگیزه های مذهبی او را سست کرده و بعد با دادن کتاب های مارکسیستی از قبیل ماتریالیسم دیالکتیک، تضاد و غیره، فردی که قبلا کاملا مذهبی بود به یک فرد ضد مذهبی و کمونیست تبدیل شود.

این سرنوشت اعضایی بود که جدیدا وارد گروه می شدند. اما افرادی که در داخل گروه بودند اگر در یک پروسه کار تشکیلاتی انگیزه های مذهبی را از دست می دادند و مارکسیسم را می پذیرفتند به آنها می گفتند شما دارای صداقت هستید. آنها را در جریان بیشتر کار  قرار می دادند و اگر نمی پذیرفتند به حیله متوسل می شدند، ابتدا سعی می کردند روحیه او را خرد کرده، نقطه ضعف های او را گرفته و شدیدا بزرگ می کردند و بعد می گفتند باید از خودت انتقاد کنی. وقتی او از خود انتقاد می کرد می گفتند این ضعف ها ناشی از تفکر تو  و پذیرش فلسفه الهی یا به نظر آنها ایده آلیستی تو است و باید خود را اصلاح کنی و اصلاح او جز پذیرش مارکسیسم چیز دیگری نبود و اگر باز مقاومت می کرد، او را به کارگری می فرستادند تا در یک مرحله بعد با تئوری های مارکسیستی او را مارکسیست کنند، یا اینکه تصفیه اش می کردند. از کادرهای رهبری همین گروه، مجید شریف واقفی که قبول نکرد را ابتدا به خائن بودن متهم کردند و بعد هم او را کشتند. کسی حق نداشت جز کتاب مارکسیستی کتاب دیگری بخواند و یا کتاب های مذهبی را مطالعه کند مگر به صورت انتقادی و کوبیدن تفکر ایده آلیستی. …رهبران گروه ادعا داشتند ما در عمل به مارکسیسم رسیده ایم ولی زمانی که من و چند نفر دیگر و مجید شریف واقفی که یکی از افراد موثر و فعال و از رهبران ]بود[ با آنها مخالفت کرده و حاضر به پذیرفتن مارکسیسم نشده و خواستیم یک گروه مذهبی تشکیل دهیم و انبار گروه را با خود برده، اقدام به ترور ما کردند…”

پس از تصمیم مرکزیت به ترور شریف واقفی و صمدیه لباف، در روز 16 اردیبهشت ماه 1354 شریف واقفی ترور شد و حوالی غروب آن روز در جریان تیراندازی وحید افراخته به صمدیه لباف، وی زخمی و متواری شد و سرانجام در بیمارستان سینا به دام پلیس افتاد.

ترور صمدیه لباف

وحید افراخته قراری مشابه قرار ترور مجید شریف واقفی را، در خیابان گرگان، با مرتضی صمدیه لباف گذاشته بود؛ و چون سیاه کلاه نتوانست در این برنامه به عنوان ضارب حضور داشته باشد، به جای او مهدی موسوی قمی انتخاب شد. در این عملیات علامت دهنده منیژه اشرف زاده و راننده محمد طاهر رحیمی؛ و اتومبیل عملیات، متعلق به سیف الله کاظمیان- یار همدست صمدیه لباف- بود که البته در جریان امر قرار نداشت.

مرتضی صمدیه لباف
مرتضی صمدیه لباف

در ساعت 6 بعد از ظهر 16 اردیبهشت 1354 مرتضی صمدیه لباف در خیابان گرگان با وحید ملاقات کرد و به پیشنهاد وحید، جهت امنیت بیشتر، به خیابان سلمان فارسی وارد شدند. پس از طی مسافتی کوتاه مرتضی مشاهده کرد که در فاصله 50 متری، یک نفر از کوچه متقاطع سلمان فارسی به سوی آنها سرک می کشد. مرتضی با هوشیاری ویژه ای که داشت، دریافت که وضع فوق العاده ای وجود دارد. به وحید گفت: «باید زودتر اینجا را ترک کنیم؛ چون فکر می کنم منطقه، پلیسی است». وحید اظهار داشت که «تو شکاک شده ای، من که احساس نمی کنم.» پس از طی چند گام دیگر، صمدیه باز اصرار کرد که «من حتم دارم که وضع منطقه عادی نیست؛ بیا برویم» و وقتی با جواب منفی وحید روبه رو شد، گفت: «من بر می گردم» و بازگشت. در این حال، وحید اسلحه خود را کشید و با شلیک به اطراف وحید، او را وادار به فرار کرد. بعدها وحید افراخته اظهار داشت که صمدیه لباف می توانسته وی را هدف بگیرد ولی این کار را نکرد و هدفش فراری دادن او و خنثی کردن توطئه بوده است. «وقتی که در ساواک از صمدیه پرسیدند: تو که تیراندازی ات در سازمان معروف است، چرا وحید را نکشتی؟ جواب داد: ما مثل آنها نامرد نیستیم».[2]

صمدیه لباف، پس از مجروح شدن، با یک وانت خود را به منزل برادرش رساند ولی چون جراحتش سنگین بود، برادرش او را جلوی بیمارستان سینا پیاده کرد و طبق قراری که مرتضی با او گذاشته بود، خودش محل را ترک کرد. دقایقی پس از رسیدن صمدیه لباف به بیمارستان، ماموران ساواک سر رسیدند و پس از معالجات اولیه، مرتضی را به بیمارستان شهربانی منتقل کردند. وی در توضیح حادثه خود را یک سمپات ساده معرفی کرد و اظهار داشت که چون با سازمان و عقایدشان موافق نبوده، قصد قتل او را داشته اند؛ او حتی در مورد مسئله تغییر ایدئولوژی (تغییر ایدئولوژی از اسلام به مارکسیست) نیز مطالبی را گفت. در مجموع، وی ماموران را فریب داد و آنان باور کردند که تصمیم به ترک مبارزه داشته است.

مراتب تشکیلاتی و کارنامه عملیاتی مرتضی صمدیه لباف، تا زمانی که وحید افراخته دستگیر شد و در مورد وی اعتراف کرد، برای مسئولان ساواک مخفی بود. با دستگیری وحید افراخته در مرداد ماه 1354 وضع صمدیه لباف به عنوان ورزیده ترین عنصر نظامی سازمان که در ده ها عملیات نظامی شرکت داشت، به کلی تغییر کرد. وحید تمامی اطلاعاتی را که از او داشت، در اختیار ساواک قرار داد و ساواک را شوکه کرد. پیرو این اعترافات، صمدیه لباف به شدت تحت شکنجه و فشار قرار گرفت. وی نه تنها هیچ یک از اسرار سازمان و اعضای همفکر خود را فاش نساخت بلکه اطلاعات فراوانی که از مرکزیت مارکسیست و همفکران آنها نیز داشت، مخفی نگاه داشت و بازجویی ساواک را ناکام گذاشت. طاهره سجادی خاطره مواجهه با وی در اتاق بازجویی کمیته مشترک را این گونه نقل کرده است:« صمدیه هم لخت بود و فقط یک بیژامه به پایش بود. صورتش آن قدر زرد شده بود، مثل اینکه آن را داخل زردچوبه کرده اند، زنجیر به دست ها ، پاها و گردنش بود…مشخص بود که از روحیه خیلی بالایی برخوردار است.[3]»

سرانجام مرتضی صمدیه لباف که به اعدام محکوم شده بود در 11 بهمن 1354 به همراه وحید افراخته، محسن خاموشی و جمعی دیگر از اعضای دستگیر شده سازمان (منیژه اشرف زاده کرمانی، محمد طاهر رحیمی، محسن بطحایی، ساسان صمیمی بهبهانی، مرتضی لبافی نژاد، عبدالرضا منیری جاوید) تیرباران شد.

منابع:

  • سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام: ج2، صص 73-75، صص 3-18
  • ویکی پدیا: مرتضی صمدیه لباف

[1] نشریه مجاهد، ش21: ص7.

[2]

[3] سجادی، خورشیدواره: ص82.علاوه بر موارد مختلف مواجهه و یا مشاهدات اتفاقی، سلول طاهره سجادی در کمیته مشترک ساواک و شهربانی، مقابل سلول صمدیه لباف بوده است.

مطالب مشابه