ترور اسپرینگ
Meet the actual nature of MKO

نقش سازمان مجاهدین خلق در سرکوب و کشتن کردهای عراق

14

نقش سازمان مجاهدین خلق در سرکوب و کشتن کردهای عراق

ماهیت عملیات موسوم به مروارید

در جریان جنگ خلیج فارس، کردهای عراق با استفاده از ضعف حکومت مرکزی، فرصت را غنیمت شمرده مناطق کرد نشین را به دست گرفتند. رجوی به درخواست مستقیم ارتش عراق، جهت حفظ حکومت صدام و با بهانه حمله نیروهای جمهوری اسلامی به پایگاه های مجاهدین خلق، نیروهای خود را ه سمت مناطق کرد نشین حرکت داد و اقدام به سرکوب اکراد عراقی نمود تا لشگریان صدام از جنوب برسند.[1]

در ابتدای اشغال کویت توسط عراق، مجاهدین خلق در منطقه ای به نام «نوژول» (واقع در شمال عراق) مستقر شده بودند.[2]

در این منطقه، پیش از حضور عوامل رجوی، کردهای عراقی زندگی می­کردند؛ لیکن به هنگام واگذاری آن به مجاهدین خلق، کاملا تخلیه شده بود! بدین معنی که ارتش صدام شهرک­ ها و روستاهای این نقطه را مورد حمله قرارداده و مردم آن را کشته یا به کشورهای ایران و ترکیه متواری کرده بود. چند ماه پس از عملیات «فروغ»، صدام حفاظت و نگهبانی «نوژول» را به عوامل رجوی سپرد؛ که در آنجا-برای پر شدن وقت­شان- گندم و جو کاشته بودند. با شروع جنگ خلیج فارس، نیروهای رجوی از پادگان موسوم به اشرف به منطقه «نوژول» رفتند.

در جریان حملات  هوایی متحدین به مناطق نظامی و استراتژیک عراق، پناهگاه­های مجاهدین خلق –بانوعی توافق- از آسیب در امان ماند؛ به عنوان مثال، در قرارگاه­های اشرف و نوژول دو پرچم بزرگ ایران همراه با عکس مسعود و مریم نصب شده بود که برای هواپیماها به خوبی قابل رویت بود.[3]

صدام، که با شکست مواجه شده بود که کلیه نیروهای باقیمانده خود را نیز به مرکزیت برد؛ در نتیجه مناطق شمالی از نیروهای بعثی تخلیه شد. در این حال فرصت مناسبی ایجاد شده بود تا گروه­های کرد عراقی به این مناطق یورش برند و دوباره در شهرهای کردنشین ساکن شوند.

کردها، در قسمت شمالی، شهرهای بزرگ و اصلی «موصل» و «سلیمانیه» را اشغال نمودند و سپس به سوی شهرهایی مثل «طوز»، «کفری» و «جلولا» پیشروی کردند. با اشغال این شهرها، کافی بود که کردها از سه راهی «سلیمان بیگ» عبور کرده به جاده اصلی برسند و مستقیم به طرف شهرهای «خالص» و «بغداد» پیشروی کنند. در چنین موقعیتی، هیچ نیرویی نمی­توانست مانع آنها شود.[4]

برخورد کردها و نیروهای رجوی و سرکوب کردها در همین مرحله پیش آمده است. ما در اینجا چهار  روایت از این ماجرا را نقل می­کنیم.

روایت اول

روایت نخست مطالب است که در بخشی از گزارش وزارت خارجه آمریکا به کنگره آن کشور آمده است:

” در ماه مارس 1991، به دنبال عملیات «توفان صحرا» بر طبق گزارش­ها، ارتش آزادی بخش ملی با پاسداران انقلاب ایران، در نزدیکی شهر مرزی قصر شیرین به نبرد پرداخت. تحلیل گران چنین می پندارند که صدام به ارتش آزادی بخش ملی اجازه داد تا در این زمان به داخل ایران نفوذ کند؛ تا بدین وسیله نشان دهد که حمایت ایران از قیام شیعیان در جنوب عراق را تحمل نخواهد کرد.[5]در آن زمان، کردهای عراقی نیز ادعا کردند که مجاهدین در سرکوب کردها به ارتش عراق کمک کرده اند؛ ادعایی که از سوی پناهندگانی که به نزدیکی مرز ایران گریخته بودند، مورد تایید قرار گرفت.[6] جلال طالبانی، رهبر اتحادیه میهنی کردستان، به خبرنگاران گفت: «…مجاهدین در نبرد کرکوک به نیروهای صدام پیوستند.»[7]

گزارش اخیر وال استریت ژورنال  می گوید: «تنها تهاجم عمده ارتش آزادی بخش ملی، طی زمانی بود که صدام حسین به رجوی دستور داد برای فرونشاندن شورش کردها در شمال عراق به کمک بیاید؛ و این را شرکت کنندگان در آن عملیات بیان می دارند.»[8]

یک عضو سابق سازمان مجاهدین خلق که در عراق بوده، گفت که اختلاف او با رهبری مجاهدین زمانی آغاز شد که او عملیات سازمان علیه کردها را زیر سوال برد.[9]

روایت دوم

روایت دوم از شخص حائری، عضو قدیمی و جداشده سازمان است که ضمن شرح وقایع، زمینه هایی نیز به دست میدهد که نشانگر برنامه ریزی قبلی در مورد تقش سرکوبگر مجاهدین خلق علیه کردهاست؛ چنانکه در ابتدای این بخش نیز اشاره کردیم، مناطقی از عراق که کردنشین بود، توسط صدام-به طور موقت- به رجوی «حاتم بخشی» شده بود. حائری می نویسد:

“طبق شهادت بسیاری از اعضای مجاهدین خلق که در محل حاضر بودند و من قبل از رفتن به زندان، در مهمانسرا و چه در زندان با همه آنها گفت و گو کردم سازمان مجاهدین قسمت بزرگی از مناطق کردنشین شامل شهرهای «طوز»، «خرماتو»، «کفی»، «سلیمان بیگ»، و «خانقین» را قبل از اینکه کردها به این مناطق بیایند، به اشغال خود درآوردند.

در شهر سلیمان بیگ، اولین عملیات مجاهدین خلق علیه کردها، در محدوده ساختمان راه آهن، با وارد شدن یک مینی بوس به شهر آغاز شد. این مینی بوس پر از پیشمرگ بود که قصد داشتند شهر را آزاد کنند. یک تیپ از ارتش آزادی بخش، به فرماندهی حسن، و تیپ دیگر، به فرماندهی احد، در دو جبهه به این مینی بوس حمله کردند. در اولین لحظات، مینی بوس آتش گرفت و سرنشینان مینی بوس، که قبلا پیاده شده بودند، به سرعت پراکنده شدند و به سم «کفری» عقب نشینی کردند.

سلاح این پیشمرگ ها کلاشینکف و قناسه بود ولی مجاهدین خلق آنها را با B.M.P و تانک های A55 و سایر سلاح های سنگین مورد حمله قرار دادند. چند نفر از این عده (کردها) زیر پل راه آهن مخفی شدند و مجاهدین خلق، بدون اینکه قصد دستگیری و اسارت آنها را داشته باشند، با توپ پل را منهدم کردند و روز بعد آنها را در همان نزدیکی پل دفن کردند. پیشمرگ ها مجموعا شانزده نفر بودند که اکثرا آنها کفش های لاستیکی و لباس های ژنده به تن داشتند.

در سه راهی «طوز-سلیمان بیگ-کفری»، مجاهدین خلق یک کامیون بنز را، که حامل ده تن مهمات برای کردها بود، متوقف کردند. راننده و نفر همراه و دو کودک را از کامیون پیاده کردند؛ و آنها به حالت تسلیم ایستادند. مجاهدین خلق، با توپ 23 میلیمتری، آن دو را به گلوله بستند؛ یکی از آنها مغزش متلاشی و دیگری مجروح گردید. یکی از کودکان روی جسدی که مغزش متلاشی شده بود، افتاد و گریه و شیون سر داد؛ به نظر می رسید که راننده مقتول، پدر کودک بود… از سرنوشت آن مجروح و دو کودک خبری در دست نیست.

بسیاری از سربازهای کرد عراقی، که از جبهه فرار کرده و قصد رفتن به نزد خانواده های خود را داشتند و از ترس ارتش عراق و ناامن بودن جاده ها از کوه ها عبور می کردند، در بین راه مورد تهاجم و حمله مجاهدین خلق قرار می گرفتند و کشته می شدند.

در حین جنگ، یکی از فرماندهان مجاهدین خلق به نام رضا کرمعلی، پس از صدور دستور تیراندازی به سوی خانه اکراد در شهر «طوز»، توسط مدافعین کرد کشته شد؛ و بعد جسد او را به عنوان شهید در پادگان اشرف به خاک سپردند. علاوه بر رضا کرمعلی، ده ها نفر از اعضا نیز- که بعضا مخالف جنگ با کردها بودند اما به علت اطلاعات غلطی که مجاهدین خلق به آنها داده بودند فکر می کردند که با ماموران رژیم که لباس کردی به تن کرده اند می جنگند- ناخواسته در مناطق کرد نشین کشته شدند.

مجاهدین خلق، برای سرپوش گذاشتن روی کرد کشی و دخالت در امور داخلی کردها، جنگ با کردها را «عملیات مروارید» نامگذاری کردند؛ در صورتی که تنها در خانقین، یعنی ناحیه مرزی ایران و عراق، بخشی از نیروهای مجاهدین خلق که در محلی به نام «محور سوسن» مستقر بودند، مورد حمله نیروهای رژیم (جمهوری اسلامی) قرار گرفتند؛ اما در بقیه نقاط، مانند «طوز» و «جلولا» و «سلیمان بیگ» و «کفری»،  هیچ خبری از پاسداران جمهوری اسلامی نبود. در این عملیات، چهار نوجوان زیر بیست سال را دستگیر کردند و به عنوان «پاسدار» جلو دوربین تلویزیون عراق آوردند تا ثابت کنند که کردهای عراقی همه- کرد نبوده بلکه عوامل رژیم جمهوری اسلامی نیز بین آنها بوده اند.

اگر طبق ادعای رجوی، رژیم به مجاهدین خلق حمله کرده بود، می بایست درگیری در اطراف پادگان اشرف صورت می گرفت؛ نه کیلومتر ها دورتر از محل استقرار مجاهدین خلق، و در شهرهای کردنشین عراق. از طرفی مجاهدین خلق، در این جنگ، گوسفند و مرغ و خروس زیادی از مناطق کردنشین همراه خود- به پادگان اشرف آورده بودند؛ آیا این گوسفندها و مرغ و خروس ها را هم رژیم به عراق آورده بود؟!

این نشان می دهد که مجاهدین خلق از پایگاه های خود، همراه با توپ و تانک، خارج شده و در نقاطی بسیار دورتر از پادگان با کردها درگیر شدند. اگر بپذیریم رژیم ایران به علت ضعف ارتش صدام قصد حمله به عراق را داشته، با شرایطی که آن روز حاکم بود، ایران می توانست تا بغداد بدون هیچ مانعی- پیشروی کند… این ادعا کاملا دروغ است…

رجوی میگوید: «قوای ما با نیروهای سپاه پاسداران درگیر شدند»؛ این دروغ وقتی بیشتر آشکار می شود که یکی از نفرات رده بالای سازمان، به نام نادر افشار، همراه با دو نفر دیگر که یکی از آنها مترجم و به زبان عربی کاملا مسلط بود، در مناطق شیعه نشین جنوب عراق به وسیله «شمشیر» کشته می شوند. این سه نفر برای جاسوسی به جنوب رفته بودند؛ و اجساد آنها را به پادگان اشرف می آورند و برایشان سنگ یادبود بنا می کنند.[10]

روایت سوم

جزئیات دقیق تری از برخوردهای نیروهای رجوی و کردهای عراقی در خاطرات و نوشته های یک خلبان و افسر فنی نیروی هوایی (که در جریان فرار بنی صدر و رجوی، از کادرهای پرواز بوده و سالها در سازمان به سر برده، و اکنون چند سالی است که از آنها جدا شده است) آمده؛ که به عنوان روایت سوم، عینا –با اندکی تصرف ویرایش- نقل می کنیم.

“[نیروهای رجوی]، با تجهیزات کامل، در حال برگشت به سر راه سلیمان بیگ و در حال استقرار در اطراف شهرهای «طوز» و «کفری» بودند. آن گروهی که در حال عبور از شهر «طوز» بودند، بنا به دستور فرمانده، سر لوله های توپ ها و مسلسل ها را به طرف شهر «طوز» هدف گیری کرده بودند. مردم شهر در جلو مغازه ها، جهت تماشا، گرد آمده و در ضمن به کسب و کار خود مشغول بودند.

یکی از فرماندهان کرد پیش آمد و خواست با فرمانده مجاهدین خلق، به نام رضا کرمعلی، صحبت کند؛ آن فرد کرد گفت: «ما که با شما قصد جنگ و دعوا نداریم؛ هدف ما آزادی مناطقمان از دست صدام حسین است و شما در این صورت، در این کشور هیچ مشکلی نخواهید داشت. آیا بهتر نیست که لوله های توپتان را به جهت ما نشانه گیری نکنید؟!» رضا کرمعلی گفت: «شما مزدور رژیم خمینی هستید و همیشه دشمن ما بوده و خواهید بود؛ و قبلا هم نفرات ما را کشته و یا به جمهوری اسلامی تحویل داده اید…». در این موقع بود که یک گلوله از محل نامشخصی شلیک و رضا را نقش بر زمین کرد… مجاهدین خلق شروع به تیراندازی بدون هدف مشخص- به طرف شهر نموده و با گلوله توپ، بسیاری از اماکن و مغازه ها را خراب کردند…

مجاهدین خلق به صدام قول داده بودند که تا رسیدن نیروهای عراقی، جلو کردها بایستند و راه را بر آنها ببندند؛ لذا اقدام به بستن راه ها و جاده های اصلی ورودی و خروجی شهرهای «کفری» و «جلولا» و «طوز» کردند. ابتدا، حدودا دو روز، گروه های کرد سعی در جلوگیری از درگیر شدن با مجاهدین خلق را می نمودند. این بدان معنی نبود که آنها توان این کار را نداشتند؛ بلکه نمی خواستند خود را در دو جبهه جنگ با مجاهدین خلق و صدام مشغول کنند. مجاهدین خلق نیروها و اعضای خود را این طور توجیه کردند که اینها در واقع- کرد نیستند؛ بلکه نیروها و سربازان رژیم جمهوری اسلامی هستند که به لباس کردها درآمده اند!

کردها به تلاش در راه مذاکره با مجاهدین خلق ادامه دادند؛ تا اینکه یک گروه از مجاهدین خلق به داخل شهر «کفری» حمله بردند. آنها با تانک و نفربر وارد شهر شدند درگیری در داخل شهر شروع شد و این گروه یازده نفره مجاهدین خلق تماما- کشته شدند… پس از آن، تلاش برای مذاکره بین کردها و مجاهدین خلق از بین رفت و طرفین به یکدیگر حمله کردند؛ و بخصوص مجاهدین خلق سعی در کشتن و دستگیر کردن بسیاری از کردها داشتند تا آنها را به  دولت عراق تحویل دهند.

این عمل مجاهدین خلق و بستن راه کردها باعث شد تا صدام تعدادی از نیروهای باقیمانده اش را به این مناطق بیاورد و با استفاده از هلیکوپترهای توپدار و توپخانه، کردها را به عقب بنشاند؛ و شهرهای «جلولا» و «طوز» و «کفری» را مجددا به تسلط خود در آورد.”[11]

روایت چهارم

مهمترین اسنادی که حکایت از سرکوب اکراد عراق توسط مجاهدین خلق دارد اسنادی است است که بعد از سقوط صدام، در تابستان 1382، توسط گروهی از اعضای سابق سازمان، کتاب و سی دی تصویری مذاکرات سری رجوی و سران سازمان امنیت عراق (استخبارات) در انگلستان منتشر شد. این گفتگوها را عراقی ها مخفیانه ضبط کرده بودند. کتاب مزبور به نام «برای قضاوت تاریخ» در تابستان 1383 توسط «انجمن ایران اینترلینک» مستقر در لندن انتشار یافت.

متن زیر مشروح مذاکرات و گفت گوهای مسعود رجوی با سپهبد صابرالدوری رئیس سازمان مخابرات (اطلاعات) عراق است که بلافاصله پس از انتفاضه 1991 و پایان حمله آمریکا و متحدانش به عراق انجام پذیرفته است. در این متن، نقش سازمان در سرکوب مردم عراق و میزان وابستگی و نزدیکی سازمان به رژیم صدام به وضوح معلوم است.

“سپهبد صابر الدوری: رئیس جمهور [صدام حسین] سلام های گرم خود را به شما ابلاغ نموده و از اینکه فرصت نشد با هم ملاقات کنید، عذرخواهی می کند. به هر حال او مایل است بین شما و ایشان ملاقاتی صورت بگیرد. …

[رئیس جمهور] از برادر مسعود و ارتش  آزادیبخش تشکر کرد و از نقش ارزنده ای که این ارتش در سرکوب آشوب های گذشته انجام داد، قدردانی نمود. من جزئیات و نقش سازمان در این عملیات سرکوب را خدمت ایشان عرض کردم؛ گزارش لحظه به لحظه اقدامات شما را اطلاع دادم.[12] گفتم سازمان با توجه به امکانات اندکی که در اختیار داشتند و ما قادر نبودیم امکانات بیشتری در اختیارشان قرار بدهیم، کاری کرد که نه در حد و اندازه خودش، بلکه فراتر از آن بود. … در آن هنگام از رئیس جمهور درخواست کردیم که نامه تشکر را برای مسعود ارسال نماید؛ ولی رئیس جمهور گفت: این کافی نیست و باید با مسعود ملاقات کنم و حضورا تشکر کنم.  …

رجوی: (سیگار روشن میکند) در ابتدا میخواهم ضرورتا روی یک مسئله تاکید کنم. از کلمات محبت آمیز رئیس جمهور، همچنین از خود شما تشکر می کنم و این بیشتر مرا خجل مند می کند… چیزی جز وظیفه خودمان انجام ندادیم! و نیاز نبود که رئیس جمهور نامه تشکر آمیز به من بدهد. شما بهتر می دانید که چه ماجراهایی بوده و در چه نقطه دقیقا ما دستمان را در دست هم گذاشتیم… سرنوشت ما واحد است، خون های ما در هم آمیخته است. می دانید که اینها تعاریف نیست؛ من توی دل خودم احساس می کنم کاش مشکلات سیاسی نداشتم آن مشکلات سیاسی که رئیس  جمهور آن را کاملا درک می کند، آن مشکلاتی که مربوط به مرگ و زندگی ماست- و کاش کمبودهای سیاسی نداشتیم و کاش کمبودهای نظامی نداشتیم تا می توانستیم وظیفه مان را در آنجا بهتر از این انجام می دادیم. فکر می کنم روابط بین ما و شما، بین ما و عراق چه دولت و چه حزب بعث- و در راس آن و سمبل آن آقای رئیس جمهور و از طریق دیگر مقاومت ایران و مجاهدین خلق و ارتش آزادی بخش، فقط روابط صرف سیاسی نیست. اصلا این طوری قابل تفسیر نیست؛ فکر می کنم که یک برادری کامل است به نظرم برادر هم از هیچ چیز مضایقه  نمی کند؛ هر چیزی که علیه شماست، به طور طبیعی علیه ماست و بالعکس. …متقابلا قهرمانی رهبرتان و پایداری و صبرشان را درک می کنم و این را می فهمم که اگر غیر از حزب بعث و رئیس جمهور بود، امروز عراقی روی نقشه نبود! …

خواهش می کنم سلام مرا به آقای رئیس جمهور برسانید. هیچ نیاز به لطف ایشان نیست و از طرف من به ایشان بگویید: در خانه تو بودیم، هستیم و خواهیم ماند تا آنجایی که در توان ما هست.

صابرالدوری: … آنچه من بیان کردم مکنونات قلبی خودم و مکنونات قلبی فرماندهی حزب بعث نسبت به  موضع حقیقی برادر مسعود و سازمان و ارتش آزادی بخش بود. …یک ضرب المثل عربی می گوید: برادران در سختی ها و گرفتاری ها برادری خودشان را ثابت می کنند؛ در حقیقت برادری خودتان را برای ما ثابت کردید و با رزمندگان خودتان از خاک عراق محافظت کردید…!”

در ادامه این گفت گو اصرار مسعود رجوی در اثبات علاقه و ارادتش به صدام حسین آنچنان بدیع و بی نظیر است که شاید مشابه نداشته باشد. او با این عناوین ابراز می دارد که:

“دو سال است که آقای رئیس جمهور را ملاقات نکرده ایم … من مشکلات شما را می فهمیدم و می فهمم و باز هم خواهم فهمید… اگر آن رابطه فی مابین ما این علاقه با آقای رئیس جمهور نباشد،  پس من بی خود در عراق هستم این رابطه من با آقای رئیس جمهور حق من است. این حق را از لحاظ سیاسی نمی گویم. مطلقا؛ بلکه از لحاظ عواطف و علقه شخصی، من خانه را با صاحبخانه می خواهم. اگر صاحبش را نبینم، چه فایده ای دارد؟! … این رابطه من با آقای رئیس جمهور است. …

صابر: برادر مسعود می خواهند همه ما را چون دستورات آقای رئیس جمهور را اجرا نکردیم، به زندان بیاندازند!

رجوی: … می خواهید قسم بخورم که بین العرب و العجم لا یوجد شفیق صدیق نزدیکتر از همین مجاهدین خلق! چنانچه در میان عرب و عجم بگردید، هیچ دوستی به اندازه مجاهدین خلق پیدا نخواهید کرد. این را من بعد از پنج سال دارم میگویم.”

در ادامه این گفتگو به درخواست های مسعود رجوی مبنی بر تجهیزات نظامی اشاره شده است، که در جایی دیگر مبسوط بدان خواهیم پرداخت. آما آنچه در این چهار روایت مشخص است نقش موثر سازمان مجاهدین خلق در این نسل کشی و نقض فاحش حقوق بشر است.

[1] متن اصلی و ترجمه شده گزارش وزارت خارجه آمریکا؛ مستند به مصاحبه جلال طالبانی و گزارش 4 اکتبر 1994 وال استریت ژورنال. نیز متن ترجمه شده گزارش تحقیق حزب سبز آلمان.

[2]  این منطقه در حد فاصل شهر “کرکوک” عراق و شهرهای کردنشین “کفری” و “طوز” قرار دارد.

[3] اسدی، واپسگرا: صص86-93.

[4] همان

[5] گزارش «مایکلتودولو» در روزنامه تایمز لندن/ دوم آوریل 1992؛ و گزارش «آلن کوول» در روزنامه نیویورک تایمز/ 5 ژوئن1991

[6] گزارش «آسوشیتدپرس» / 10 می 1991.

[7] گزارش مذکور در تایمز لندن.

[8] گزارش «پیتر والدمن» در وال استریت ژورنال / 4اکتبر 1994.

[9] همان.

[10] شمس حائری، مرداب: صص127-130.

[11] اسدی، واپسگرا: صص91-93.

[12] صابر الدوری به نقش بارز رجوی و گروه وی در سرکوب اکراد و شیعیان عراق پس از جنگ اول خلیج فارس در 1990-1991 اشاره می کند. این نقش مورد تاکید مقامات دیپلماتیک آمریکایی نیز در گزارش وزارت امور خارجه آمریکا به کنگره، قرار گرفت.

مطالب مشابه